قسم مي خورم به عشق


قسم مي خورم به قلم


قسم مي خورم به دوستي


قسم مي خورم به محبت وبه خداي عشق


كه هرگز از يادت و از محبتي كه در سينه ام نسبت به تو دارم غافل نباشم


و هر گاه كه يادم باشي يادت باشم


و هرگاه مرا دوست بداري   دوستت داشته باشم.


از گلهاي رازقي قلبم برايت مي چينم و با عطر محبت سينه ام مي آميزم


و از اين راه دور برايت مي فرستم. كه ديگر برايم دور نيست


چون تو را (اين دردانه اي كه هميشه به دنبالش تا رويايي ترين افسانه ها سفر


كرده ام)يافته ام و نثار دستهاي مهربان  شانهاي گرم  روي ماه و


نگاه عشق آفرينت مي كنم و براي در كنار تو بودن لحظه شماري مي كنم


واز تو مي خواهم كه يك بار ديگر مرا از آغاز باور كني


وكمي برايم صبر پيشه كني كه خداوندمان صابرين را دوست دارد


و اين را بدان كه او صداي قلبت را مي شنود و اشكهايت را مي بيند.


نمي داني اكنون كه مي نويسم چگونه اشكهايم مسير نوشتنم را مه آلود كرده است.


برايم دعا كن و بدان كه ديوانه وار....

يك بار ديگر مرا از آغاز باور مي كني؟


 

نوشته شده توسط 2عاشق در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 17:49 موضوع دست نوشته های اقای مدیر وبلاگ | لینک ثابت