مهر خوبان دل ودین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد
تو مپندار که مجنون,سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سمایش کشش لیلا برد
من به سرچشمه ی خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم ومهر تو مرا بالا برد
من خسی بی سر وپایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد
جام صهبا زکجا بود مگر دست که بود
که درین بزم بگردید ودل شیدا برد
خم ابروی تو بود وکف مینوی تو بود
که به یک جلوه,زمن نام و نشان یک جا برد
خودت آموختیم مهر وخودت سوختیم
با بر افروخته رویی که قرار از ما برد
همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد
همه دل باخته بودیم وهراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت,مرا تنها برد


 

نوشته شده توسط 2عاشق در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 20:31 موضوع دست نوشته های دخترک عاشق پیشه | لینک ثابت