پیداست که قا

آنرا که غمی چون غم من نیست ،چه داند

کز شوق توام دیده چه شب می گذراند؟

وقتست، اگر از پای در آیم که همه عمر

باری نکشیدم که به هجران تو ماند

سوز دل یعقوب ستمدیده زمن پرس

کاندوه دل سوختگان سوخته داند

دیوانه گرش پند دهی،کار نبندد

ور بند نهی سلسله در هم گسلاند

ما بی تو بدل بر نزدیم آب صبوری

در آتش سوزنده صبوری که تواند؟

هرگه که بسوزد جگرم دیده بگرید

وین گریه نه آبیست که آتش بنشاند

سلطان خیالت شبی آرام نگیرد

تا بر سر صبر من مسکین ندواند

شیرین ننماید به دهانش شکر وصل

آنرا که فلک زهر جدایی نچشاند

گر بار دگر دامن کامی به کف آرم

تا زنده ام از چنگ منش کس نرهاند

ترسم که نمانم من از این رنج دریغا

کاندر دل من حسرت روی تو بماند

قاصد رود از پارس بکشتی بخراسان

گر چشم من اندر عقبش سیل براند

فریاد که گر جور فراق تو نویسم

فریاد بر آید زدل هر که بخواند

شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت

صد چه بسمع تو رساند


 

نوشته شده توسط 2عاشق در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت